تبليغاتX
پاییز را برای همیشه شکسته ام...

 

 

 

 آهاي همكلاسي...

 

                                                                                               

روزها گذشت...

بهارهای سراسیمه و پاییزهای غمگین و ما چقدر دلتنگی هایمان را زیر آسمان این شهر پشت صندلیها پنهان کردیم تا دغدغه شبهای امتحان تندی استاد وقتیکه در دلش ما را دوست دارد. باشد...

 

انگار همین دیروز بود که اومدیم ثبت نام کردیم و با چند تا از بچه ها اشنا شدم و هم اتاقی شدیم...

و حالا بعد از 3 سال و 9 ماه حدودا" 4 سال همه چی تموم شد و داریم میریم...

خداحافظ...

 

چه روزها و شبهایی داشتیم . اصلا" چه لحظاتی داشتیم....آهای هم اتاقی!

پیلی پم پیلم پو .... بیدارشید . بیدار شید بازم کلاس دیر شد..آخ که همیشه اخرین نفرها بودیم که وارد کلاس میشدیم و نه اولین نفر خروجی نبودیم باز هم اخرین نفرها بودیم ...همیشه.

نه رتبه اول . دوم و سوم نبودم . رتبه 7.8.9.10.خوب بد که نیست...ای یه کمی درس میخوندیم...

4 سال کار من رفتن به تربیت بدنی بود و بس... بیشتر اونجا میرفتم تا دانشکده خودمون حتی سلف...

با همون هم اتاقی ها شب جمعه ها میرفتیم مسجد دعا کمیل و بعد که بر میگشتیم خوابگاه انگار مغولها و تاتارها حمله کردن ! وای بازم سرپرستی . بازم تهدید و بازهم سرپرست گفته اسم منو دو بار میدن امور دانشجویی . به چه دلیلی؟ ای وای...بابا بی خیال.

عکسها . فیلمها. و خاطره ها....باز هم لحظه لحظه ها . دل تنگی ها . سرنوشتها و باز ما .من...

نه خیلی خیلی خوش گذشت..                                                                                                         آخ که چقدر توی مسابقات مصدوم شدم و در حال حاضر هم مصدومم و مجروح ( اینجا دیگه با سرعت دوچرخه سواری میکردیم که یه توپ والیبال اومد تو راهمون و زیر چرخ جلو و نشد کنترلش کنم و رفتم تو دیوار ... و پای به شدت مصدوم ! بی خیال عادت دارم!)

همین جا بود برای اولین بار دعای ندبه و کمیل رفتم خودم!...چه حالی داشت!و من و خدای من...

با همین بچه ها بود که رفتیم سر زدیم به 8 سال مقاومت.8 سال دفاع مقدس....  رفتیم شلمچه ...آخ ...کاش همونجا میموندم و از همونا بودم...

همینجا بود که....سلطان ازل گنج غم عشق بما داد            تا روی درین منزل ویرانه نهادیم...

نه نشد!.موسیقی غمگین . چراغهای خاموش و بچه ها اهسته اشک میریزن . سر در نمیارم برای چی؟

چرا؟ بعد از 3 سال فهمیدم چرا؟ ولی دیگه دیر شده بود!

برید کنار اورژانس اومده . حاضرش کنید . مشکوک به اپاندیسته باید ببریدش بیمارستان . کفشام کو؟ با دمپایی که نمیشه. بیمارستان ! اونجا دیگه همه ما رو میشناسن . ما هفت تا هم اتاقی! زیاد گذرمون به اونجا اوفتاده...من همیشه مصدوم ! نه ! برای من هیچ وقت نبوده! ولی یاد اون امپولای تو رگی تو ایام امتحانات پایان ترم بخیر . چقدر خوب نبود!؟...

صدا میاد ..صدای ساز و اوازه ..بادا بادا مبارک بادا...چه خبره؟ اه..تبریک تبریک ...عروسیه....از 7 تا. 2 تا رفتن همسر گرفتن ...چقدر مجلس قشنگی بود....

باز هم صدای گوشی ها میاد. بلند شید که نامزداتون تماس گرفتن...نه گوشیمن هیچ وقت زنگی نخورد...

راستی . بلند که شدی پیچ سماور رو هم بچرخون ! چایی دم کنیم...بپر بریم بوفه ! خرید....

بگیرید بخوابید...ای بابا چقدر میخندید ! نه اونا زبون ما رو نمیفهمن ....

دوباره شب دیسکو همه ریختن اتاق ما ! اوه! چه سر و صدایی . سرپرست اومده و باز من باید برم جواب بدم . چشم!....(اسممون نوشته میشه ولی به هیچ جا نمیرسه...بی خیال .)

بازم دعوا کردم ! همین. خوب اعصابم خرد شد . قاطی کردم ...حرف زور میزدن ! اصلا" به ما چکار دارن؟

چیه؟ " بچه ها درست نیست. باشه حق دارین ! همه تونم . ولی بخشش یه چیز دیگه ست " اینو اصفهانیه میگه.نصیحتمون میکنه...که همدیگه رو دوست داشته باشیم ...دوست داریم ولی خوب یه ذره! باشه هرچی تو بگی .  بابا تو دیگه کی هستی؟

"باشه زندگیمون هیچ هیجانی نداره" این صدای بچه کاشمریه! که زندگی پر هیجان میخواد...چقدر شیطونه!

ما همون 4 تا دالتون که هر کدوممون از یه استانیم ...کرمان اصفهان یزد فارس...!

از روز اول تا همین لحظه همکلاسی و هم اتاقی بودیم....

4 سال رفتیم و اومدیم تو سرما . گرما! آخ یواشتر استاد فهمید که تقلب کردیم...نه بابا . ما ؟ ولی خدایی خیلی تابلو بودیم!

" ورقه ات رو بگیر بالا . پر رنگ تر بنویس . نه صفحه اولی رو بیار . اصلا" تستها رو اس ام اس کن! " استاد ما؟نه!

بگیر بگیر . اون کاغذه رو بگیر ! بچه ها کل جوابها رو از روی همین زدن ! حالا نوبت ماست.حالا ...باشه خیلی کار بدیه! ولی...

آخ جون امشب دانشکده خودمون افطاری میده ؟ بریم بچه ها ! رفتیم و با دست پر باز امدیم...

ماه رمضونه ..آخ سحری...بچه ها پاشید پاشید ..پاشو تپلی پاشو! ....نوبتی نیست. معرفتیه!...

یه سجاده انداختیم و همه مون به نوبت نماز میخونیم...! درسته که خیلی شر و شیطونیم ولی بچه های بدی نیستیم ! اتفاقا" خیلی هم خوبیم!

"کجا رفت؟ نه ! تو رو خدا . چه کار کردی؟ بدو سریع زنگ بزن اورژانس بیاد !..." التهاب . اضطراب . سراسر ناراحتی و رنج !....تموم شد ولی گناه زیاد پاک کردن!

باشه خوب "دوستش داری" .باشه دیگه نمیگم! من واقعا" درکت نمیکنم! علی یارتون...

چیه؟ ای بابا این که دیگه ! تبریک ...حالا دختره یا پسر ؟ پس باید به آبجیت و شوهرخواهرت تبریک بگیم...تو این مدت کیا به خونواده هامون اضافه شدن؟اوه!....اسماشون رو چی گذاشتن؟ ارسطو . شایان . نازنین . هانیه . مریم..........این اخریه رو چی می ذارن؟

"بچه ها دامادیه داداشمه...همه دعوتین..." " راستی ولیمه بابا مامانمه ..2 بهمن همه بیایین..." چی؟ راهتون دوره! ...چشم حالا یه کاری میکنیم...

اردوی اصفهان و شهرکرد ...توی اتوبوس ....و صدای خوشکلا باید... این بچه یزدیه همکلاسیمون.!؟ بچه ارشدا...استاد ...وای!....................

"چی ؟ تو اتوبوسمون که 40 نفریم همه مورد دارن! " حالا که من ندارم پس از همه مورد دار ترم؟ باشه استاد...من باید بیشتر پول بدم...چشم ! اما نه!اصلا"هر چی میگم.....

"بچه ها این قد بیکلاس بازی از خودتون در نیارین ! چیه شلوغش کردین . زشته...." ای بابا این بچه فسایی چقدر گیر میده؟!..."پیشی بیا منو بخور".......................

آخ جون هفته خوابگاههاست ! سهمیه میدن! ما که بی کلاسیم....بی خیال!"اه!سلام ...شمام ها؟ از کلاس وشوتون چه خبر؟"....................

شب شعر .....ما که از شعر و این چیزا سر در نمیاریم و اهلش هم نیستیم اما خوشمون میاد و میریم...

مسابقات جام رمضان....باز من و فوتسال و دوومیدانی.....4 سال نفر اول دو سرعت دانشگاه بودم ا....

و رفتن هم تیمی ...پرواز به آسمون ...جام یادبود امیرحسین..............................!؟؟؟؟

مسابقه . مسابقات فوتسال تهرانه ...پزشک زمین میگه"سریعتر ببریدش بیمارستان...طحالش پاره شده!"...(نه نشده بود ...مشکوک بود....ولی چه ضربه یی زد نالوطی؟)مدافع بیچاره!بچه ها از لحاظ قدرت بدنی ضعیفن. نمیتونن به موقع عقب بیان...منم و 4 تا بازیکن هیکلی که رشتشون هم تربیت بدنیه و شدم....وای مسابقه ها تموم شده و دیگه نمیتونم راه برم...خیلی سخته!.......................

المپیاد اصفهان یا کرمان! و چرا من این همه مصدوم میشم؟ دونده دو سرعت .100 و 200 متر سرعت ...نه شانس ندارم...

مسابقات دوومیدانی شیرازه!اخراجم کردن . همین! چرا؟آخه حواسم نبود...چشم با صدای تپانچه! ولی نشد....دستم رو خطه...چشم! نه اخراجم .همین.........

و باز ورزش ... و دوچرخه سواری!من میتونم همین....کوهنوردی و.... وشوو......نه این دیگه نه!بابا گردنم برای 2 هفته یه تیغه بود....ان برابر رو به رو...نه نمیشه........

همش همین تربیت بدنی و عشق ورزش....چیه دربی آبی و قرمزه؟ اس اس میبره . حالا میبینی؟ عجب سرو صدایی! باز صدای سرپرست در اومده...نمیشه خیلی حساسه!...............ابی قهرمان میشه...

صدای پیجره که" مسئول ورزشی خوابگاه با کلید اتاق ورزش هر چه سریعتر سرپرستی " باشه..اومدم. اما من...که نه!....چیه معاون آقای وزیر  اومدن!!!!!!!!!!!!!!!!چشم!...بچه ها چرا اینقد داد میزنید؟..........

آقای احمدی نژاد اومدن؟نه سیاسی نیستم.چرا؟ چون شعور سیاسی ندارم!...............

چیه ؟ "شهید گمنام اوردن!" بچه ها بریم.............

اردو با بچه های هم رشته ای....و ناهار..نه تن ماهی نه! خودمون یه چیزی درست میکنیم....آش!....بعد از اب بازی ...همه خیسن!...آتیش بپا کردیم!....

نگهدار نگه دار آهای سرویس نگه دارررررررررررر ما جا موندیم...ولوله . غوغا ...باشه..."مواظب باش اگه قاشقا بیفتن آبرومون میره."..دیلیلینگگگگگگگگگگ..قاشقه؟ نه بابا چنگاله. کی گفته قاشقای سلفه؟ نیست.........

نه نه نه نه همه چی یه طرف این واحد های آزمایشگاهی هم یه طرف! " نه استاد سینما نیومدم و فیلم سینمایی هم نیست." ولی بیشتر توضیح بدید خوب!..............

چی؟ چرا جزوه نمینویسم؟ عادت ندارم ...زیراکس میکنم ....بله...

چی؟ نمره ها رو زدن " مینیمم کی بود؟ چند بود؟".......................

بریم برف بازی ....آهای ببعی بگیر تحویل....نه نزن ! ذات الریه کردم ها! چی ؟ فکر نمیکنی؟

خیلی گرمه .خیلی ...چقدر باد میاد..........مواظب اون ریز میزه باشین باد نبرتش...................

"میگن یه حرفایی رو که همه اش دروغه! ولی نمیشه...جلوش رو گرفت"

نه گناه نکردم...خدا عالمه ..ولی اشتباه زیاد کردم...قبول!

ولی خودمونیم غریبی . بی کسی اندازه داره ...دله منم اخه خدایی داره....

شب شبای احیاء و محرمه ! و من بی نهایت دوستشون دارم....بچه ها . هیئت محبان ...خیلی با مرام و با حالن...باهاشون رفیقم....ای بابا نوکرتونم...

کجا؟؟؟؟ای بابا جلسه انجمنهای ورزشی . گزارش کار . یادم رفته بیارم...چشم ما در طول این ترم چندتا جام برگزار کردیم...بیا!   جایزه ها یادتون نره!تازه یه پای شکسته و یه دسته شکسته وبال گردنمون شده!........

دانشگاه . دانشکده . بچه های هم اتاقی . هم خوابگاهی ها . رشتمو . اساتیدمو نه نمیشه.....

باید حتما" برم؟ اما من دوستشوم دارم!....

همه لحظاتش برام خاطره است! چیکار کردم؟

"برق رفت" نه بابا... بچه ها همه طبقه پایین جمع شدن . از اون بالا یه چیزی می افته وسط بچه ها و "گام م م م "

ترقه بود؟ کی گفته من بودم؟ توی راهروها و حیاط و کلا" فضا پر از صدای ترقه است....نمیدونم! اما میگن کار من و شاید اکیپمه . چشم! ...آره ما بودیم . ولی شوخی بود!........................

چهارشنبه سوریه. بچه ها همه رو حیاط یه آتیشی به پا کردن و ترقه و نارنجک و.....موسیقی و شادی...ای ول!

بازم نگهبانی چیزی گفته و سرپرست اتیشمون رو خاموش کرد!بچه ها یالا بپرید..................

لیسانس گرفتیم؟ ولی حالا چیکار کنیم؟ سربازی؟!!!!!!!!!!!! ای بابا ما؟ بریم سربازی؟

بازار کار خرابه! کارشناسی ارشد هم که قبول نشدیم....نوکر خونواده ام که هستم . دربست! ولی حالا باید با این لیسانسه چه کار کنیم؟

"لیسانس گرفتی؟ بی خیال بابا! بذار در کوزه آبش رو بخور!..."

ای بابا این بچه سیرجونی کی رو داره نفرین میکنه؟ ای هم اتاقی.............................................!!!!!!!!!!!!!

"الهی گیر بکس ماشینت پاره پاره بشه . الهی سیبک ماشینت بگنده . الهی لاستیک ماشینت جرینگ بشکنه . مرده شور اون چشمای هیز ماشینت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه . الهی مرده شور اون رنگ ماشینت رو ببره که از همین رنگ دو تا تیشرت تو خونه دارم . الهی روغن سوزی ماشینت به جونم بیفته . الهی درد و بلای لنت ترمزت بخوره تو کاسه سر این...؟ "  بابای طرف هم تو این ابادی که کاره ای نیست...

چیزی که تو این دنیا زیاده جونه ادمیزاده! شما هم بیا بگیر....

چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

کال ویتینگی . بابا بی خیال!...

راستی پروژه نقشه رو چیکارش کردین؟ بی خیالش شدین ها! ...

"تو مادر حسابی؟" باید با کی حساب کنیم؟ چشم.....!

دارم میرم..............................

چرا میلنگم؟ چرا میخندی؟ ای بابا تیمور خان با همون پای لنگش نصف دنیا رو گرفت ؟ بله!!!!

"راستی ما همون آدمای 4 سال پیشیم؟ ای بابا مگه ما آدمیم؟ " باشه هر چی تو بگی!

 

 

ما پذیرفتیم که تمام سرمای زمستان را فقط به امید نگاه مهربانی از یکدیگر گرم کنیم

حرفهای ما هنوز نا تمام . تا تو نگاه میکنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود . ؟ آری آری ای دریغ و

حسرت همیشگی ناگهان

                                 چقدر زود دیر میشود....

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در دوشنبه 7 خرداد1386 و ساعت 14:32 |

 

صحنه آماده بود . گفتي تماشاگران بنشينند . رديف رديف صف به صف تماشاگران نشستند . رقباي من كه پيش از من براي نقش اول انتخابشان كرده بودي و  

نتوانسته بودند و نكشيده بودند نشستند . چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده چه حالي داشتم.

 

* كوه ها سر در هم پچ پچ كنان . درياها دامن در دامن غرش كنان . فرشته ها بال در بال و آسمان آن بالا ... نخوت از چشم هايشان مي باريد و هيچ كدام باور نداشتند كه كسي بتواند . كه كسي نقش اول باشد . وقتي كه انها باخته اند وقتي كه انها كنار رفته اند.

گفتي : "وقتش نزديك است آماده باش !" گفتم :"نه تنها من نه انها كه ان سويند تو حتي خودت هم مي داني كه مي افتم و لم نجد له عزما" "  گفتي  :"ميدانم آن چه نميدانند . آماده باش !" يادم هست گريه مي كردم . شايد براي اولين بار. گفتي :"پرده بالا رفته است ." و من هنوز گريه ميكردم.

كوه گفت :"اين كوچك ؟" آسمان گفت :"اين فرودست ؟" فرشته ها گفتند :"خون مي ريزد !" و تو حتي خودت گفتي :"اين ستمكار نادان !"

و رقباي من همه خنديدند . من ايستاده بودم آن وسط . رو به روي همه ذراتي كه براي من افريده شده بودند و كنجكاوانه سرك مي كشيدند تا بدانند چرا برترم . ايستاده بودم ان وسط و خيلي ترسيده بودم . خودم حتي نمي دانستم ظالم و خونريزم .فراموشكار و عجول يا ان چيز ديگري كه فقط او مي داند . ايستاده بودم تا روح دميده در من را تماشا كنند و شرم روي پيشانيم عرق ميكرد. شرم نفشي كه ميدانستم توانش در من نيست . نمايشي كه ميدانستم كار من نيست .

لم نجد له عزما" در من تكرار مي شد . هزاران بار !

و نميفهميدم چرا با من چنين ميكند اگر دوستم مي دارد . تماشاي حقارت من و فروافتادنم ايا لذتي دارد ؟ و نيشخند هاي تمسخر بود كه از لب هاي ذرات ميباريد . حتي فكر ميكردم اين بازي است . فكر كردم من مهره ي بازي شده ام براي اينكه بخندند براي اينكه ... و نبود و صدايت امد كه گفت :"بار را بگذاريد"

ناگهان شانه هاي خردم سنگين شد . نفس در سينه هستي حبس بود . لب ها روي نيشخند همان طور خشك شده بودند و من ان زير ان پايين رنجي سترگ را عرق ميريختم . زانوانم اماده ي تا شدن بودند و فرو افتادن . گفتي :" حالا بيا !" نمايش اغاز شده بود و نقش من – نقش اول – همين چند گام بود كه بايد بر مي داشتم . حتي ايستادن با ان فشار روي گرده ها نا ممكن مي نمود چه برسد به پيش رفتن .

تو گفتي :"بيا " و عجيب بود كه گفتم :" لبيك !" راه افتادم كه بيايم و همان لحظه زانوانم شكست و خاك را لمس كرد و خاك را لمس كردم . ذرات خيره خيره مرا مي پاييدند . نفس در سينه هستي حبس بود . افتاده بودم ايا ؟ تمام بود ؟ رد شده بودم يا هنوز نمايش ادامه داشت ؟ زانوانم را اهسته از خاك جدا كردم . دوباره برخاستم و بار هنوز انجا بود روي شانه هاي ترد من ! عجيب بود تا ايستادم نيشخندها محو شد نفس ها آزاد شد و ذرات فرياد زدند :" تبارك الله احسن الخالقين !" فريادشان از صداي شكستن استخوان طاقت من زير ثقل بار بيش تر بود .

من گيج بودم . كجاي اين منظره رقت اور اين همه  با شكوه بود كه چشم ها و لب ها حيرت و تحسين نشسته بود ؟ عجيب بود كه تو دوباره گفتي :"بيا !" عجيب بود كه دوباره گفتم :" لبيك !" و باز مثل مورچه اي زير سنگيني ناني بزرگتر از دهان خودش افتادم و بر خاستم . باز همهمه شد . باز گفتند :" تبارك الله !" من لاي  همهمه ها صدايت را شنيدم كه به همه شان گفتي " اين بود آنچه مي دانستم " و گيج تر شدم . افتادنم را مي دانستي يا بر خاستنم را ؟ نقش اول نمايشت همين بود ؟ همين كه با اين كه ميدانم كه ميشكنم بار را بر مي دارم ؟ همين كه مي افتم و باز برميخيزم ؟ همين كه با تن نحيفي كه هيچ تناسبي با كوه ندارد مي گويم لبيك ؟ همين شكوه رنج سترگ من ؟

 

*تماشاچيان هنوز نشسته اند درست همان جا . ولي من صحنه را سال هاست كه ترك كرده ام ... گريخته ام . اخرين باري كه افتادم روي خاك ديگر بر نخاستم . تو مدام صدايم ميكني كه بيايم جلو... كه اين صحنه را تمام كنم . ولي من...

من هيچ مولاي كريمي را بر بنده زشتكارش صبور تر از تو بر خود نديده ام !...

 

 

به اين سوالم اطفا" جواب بده . اين باري كه همه از قبولش سرباز زدند و نتوانستند كشيدن انرا و من اشرف مخلوقات قبول كردم چيه ؟ گنج نهان نفته در من چيست ؟ََ

اين متن بالا هم از ان من نيست . نويسنده اين متن خانم شهيدي است .

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 و ساعت 16:28 |

زن چيست؟

زن يك انسان است . آن هم يك انسان بزرگ.

قرآن كريم انسان ساز است زن نيز انسان ساز.

زن مسلمان ؟

زن مسلمان با نيروي عقل زندگي ميكند نه با ظاهر مادي خود.

و اسلام؟

اسلام به زن در جامعه به عنوان انسان مينگرد نه بر اساس زن بودن!

زن آزاد است در انتخاب كردن . انتخاب شدن . آزادي آموزش خويش و كار كردن و مبادرت به هر نوع فعاليت اقتصادي...

فلسفه حجاب چيست ؟

حجاب زندان نيست . مانع هم نيست . زنان در عرصه هاي مختلف فعاليت و مسئوليت دارند و در بعضي زمينه ها حتي بر مردان نيز پيشي گرفته اند. و حداقل اينكه در هيچ زمينه اي از مردان كمتر نيستند و فلسفه حجاب اين است كه اسلام خواسته رابطه زن و مرد يك رابطه منسجم باشد و اسلام نميخواهد جامعه اي داشته باشد كه در ان رفتار جنسي بدون ضابطه باشد و زن در موقعيتي قرار گيرد كه ارزش او در جلب توجه مردان باشد...

زن ايراني چيست ؟

زن ايراني همين بس كه با مشت در برابر سلاح بدستان . نفت ايينان و انحصار طلبي ابر قدرتها...

زن ايراني از حيث بلندي قامت و بردباري و چاره انديشي و شجاعت دست كمي از مرد نداشته . موجودي بوده نيرومند كه مي توانسته ساعات درازي را به انجام كارهاي دشوار بپردازد و هنگام ضرورت در راه فرزندان و خاندان خود تا حد مرگ بجنگد...

زن از گوهر آفريده شده است...

و

و زن گمشده امروز ؟

زن در جاهليت چي بود ؟ بعد چي شد ؟ حالا هم از جاهليت داره بدتر ميشه ! زن لعبت نيست . كالا و فروشي نيست...

درست نيست پشت اون 10 درصد قايم شدن!

چرا بايد مردان بد هميشه به زن تشبيه شوند ؟ و زنان خردمند و كاردان به مرد؟

زن با اون همه ارزش و زيبايي روحي و معنوي و جسماني چرا بايد خود را بازيچه و ملعبه مرد قرار بده ؟

چرا زنها اجازه ميدن كه از اونا كالاهاي مصرفي و ويترينهاي لوكس بسازن ؟

از غرب ياد گرفتن؟

_زن غربي از همون اول در توليد دخيله و بعد محرك و مصرف ميشه ولي زن ايراني بدون طي مرحله اول وارد مرحله دوم ميشه!

سياستهاي حاكم براي سود و سوء استفاده ه حالت شيئ گونگي زنان رو ترويج دادن و بعضي ها فكر ميكنن كه چي؟...

دختراي ما فكر ميكنن بايد 24 ساعته يكي دوستشون داشته باشه . بيادشون باشه و اونا هم براش بميرن... پدر و مادرا دركشون نميكنن و بزرگترا نميفهمن ...دوره و عصر مال اوناست..قرن قرن 21 و اشتباه ميكنن...و

يك اشتباه رو چندين بار تكرار ميكنن....

اصلا" بگذاريد بهتون بگم مردا هيچ مزيتي بر زنا ندارن كه هيچ ! هيچ جذابيتي ندارن ! كه بخواي خودت و خونوادت رو بخاطرشون خراب كني...

و اين مشكل دختراي ماست...كه واقعا" خودشون رو گم كردن و فراموش كردن و خودشون رو باور ندارن

و در درون اونا كس ديگه اي موج ميزنه و هيچ پريشاني بالاتر از اين نيست كه كسي بيگانه هايي رو درون خودش ببينه...

قرن قرن 21 و عصر عصر تكنولوژيه..پس اينا چيه ؟

زناي ما فكركنن براي چي ؟ و به چه قيمتي ؟ آخه براي كي ؟

زن ما نبيد خاموش بشينه و فارغ از عالم باشه و نگاش به مدها و مدلها و ويترينها...و باجه هاي تلفن باشه...

آخه اون روزي كه زن آفريده شد . خدا بهش چي گفت ؟

گفت : كه ببينيد دل چند تا رو ميبريد ؟ چند تا ميخوانتون ؟ چند تا پسر دوستتون دارن ؟ چقدر كلاست بالا ميره ؟ چقدر خوشكل ميشي ؟ ....ببينم با اين مرداي پدر سوخته چكار ميكني ؟

خدا اينو گفت ؟ نه...

پس چي ؟ براي كي ؟ به چه قيمتي ؟

بخدا ميشه سالم بود و سالم زندگي كرد...بشرط اينكه خودت رو گم نكني...

اين غرب هم كلاسش بالا نيست ! مي دوني اين غرب بدون توجه به ارزشهاي روحي و معنوي زن نگاهش تنها به آزادي زن از ديد جسمشه...

غربيها انگار ادمو پرت ميكنن تو اتيش . اونوقت بهش ميگن : مبادا بسوزي!...

زناي ما دارن ارزش خودشون رو پايين ميارن !    اين شده شيئ گونگي زن !

اين اون چيزيه كه دشمناي ما ميخوان . اجنبي ها . بيگانه ها . و در كل دشمناي ما و ملتمون...

زن موجودي ضغيف و ناتوان نيست و سزاوار شفقت و ترحم !

زن بايد اصل باشه .انسان ...نه جعلي!

اين زن جعليه . ساخته سليقه هاي اشفته و خود ساخته مردان...!...

نبايد بگذارن فرهنگ ايران فرهنگ مردان باشه و زن نيمه تاريك فرهنگ و تمدن و تاريخ ايران...

نبايد بگذارن به حاشيه رونده بشه و در متن نباشه !...

يادتون باشه هزاره آينده از آن زنان است...

اينو يادتون باشه اميد به زندگي در زنهاي ايراني همواره بيشتر از مردها ش بوده...

نبايد بخاطر هيچ چيز و هيچ كس گوهر وجودتون رو الوده كنيد و زير پا بگذاريد...

نبايد بگذاريد فكر كنن مهمون اين سياره هستيد نه صاحب اون...

زن ما بايد مهار عقلش رو داشته باشه و هميشه پيرو عواطف و احساسات و غريزه خود نباشد...

نه اينكه فكر كنيد بايد با دوست داشتن و عشق و ... جنگيد ! نه ! عشق آن خود خود ماست ! جلوه اي از روح خدايي و فطرت اهورايي آدمي...بلكه نبايد خودتون رو فراموش كنيدو بذارين ازتون كالا و ويترين و بازيچه و ملعبه ساخته بشه...

خودتون رو پيدا كنيد و باور داشته باشيد و

هراسي بالاتر از اين نيست كه كسي خودش رو در درون خودش گم كرده باشه...

با نيروي ارادت و كشش ايمان و اراده و تلاش همه چيز درست ميشه...

 ________________________________________________________________________

 

به اين سئوالم جواب بده كه مشكل زن امروز ايران چيه ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در دوشنبه 27 فروردین1386 و ساعت 14:51 |

بعضی از انها که خون نوشیده اند

ارث جنگ عشق را پوشیده اند

عده ای "حسن القضا"را دیده اند

عده ای را بنز ها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجیها بسیجی تر شدند

آی بی جانها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه میدانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش رقص مرگ را

تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه میدانی سقوط پاوه را

"باکری" را "باقری" را"کاوه" را

هیچ میدانی "مریوان" چیست؟هان!

هیچ میدانی که "چمران" کیست؟ هان!

هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟

هیچ میدانی"دوعیجی" در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی سر است

تو چه میدانی که جای ما کجاست؟

تو چه میدانی خدای ما کجاست؟

با همانهایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همانهایم کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندقها احد را ساختند

خون فروشی کرده خود را ساختند

سینه پر آهیم اما آهنیم

نسل یوسفهای بی پیراهنیم

من غرور اخرین پروانه ام

با تمام درد ها هم خانه ام

ای عبور لحظه ها دیگر شوید

ای تمام نخل ها بی سر شوید

ای غروب خاک را اموخته!

چفیه ها!چفیه های سوخته!

ای زمین ای رمل ها ای ماسه ها

ای تگرگ تق تق قناصه ها

جمعی از ما بار ها سر داده ایم

عده ای از ما برادر داده ایم

ما از اتش پاره ها پر ساختیم

در دهان مرگ سنگر ساختیم

زنده های کمتر از مردارها!

با شما هستم غنیمت خوارها!

بذر هفتاد و دو افت در شما

بردگان سکه ! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از ان ولی

شوکران کردند در کام علی

باز ایا استخوانی در گلوست؟

باز ایا خوار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد

این سکوت مرده را در هم نورد

از نسیم شادی یاران بگو

از "شکست حصر ابادان" بگو

 

پهلوانانی که سهراب شدند

از پلنگانی که مهتاب شدند

 

 

 

خدا بود بوی بهشت میداد کربلا بود و مردای واقعی بودند.....

طلائیه بود و سه راه شهادتی که آسمان سر بر سجده می سایید * شلمچه و غریبی و تنهایی و

عشرت * اروند و شبهای سرد بهمن ماه و قدسیان در آب * فکه و مین و ماسه و رمل و فقط کلاه خود * دهلاویه و چمران و عشق * و.. و .. هویزه .....آه ..هویزه...چه بنامم ؟ خود خود دشت کربلا .. انسان ؟ ..!..باورش مشکل است! اینجا دو دوست پیدا کردم و تا صبح حرف زدیم . نه من حرف زدم و شهید عبد المهدی و شهید جمال گوش دادند..محرم و سنگ صبورم بودند.....و علم الهدی............................؟ * فاو . مسجد . کشتی ؟ کدام ایران بود ؟ مسلما" مسجد * دو کوهه مدرسه انسان سازی و صلوات * فتح المبین بود اولین اشنایی و شقایقهای سرخ و اشکهای آسمانی......

خدا همه جا بود.....فریادها و زمزمه ها یک طنین داشت عشق در جای جای و ذره ذره اش پنهان و پیدا بود. و مرد!

مردای مرد و آزاد و رها و عاشق..............

آنجا .........اینچنین مطرود و بی حاصل نبود            مرگ انجا آخرین منزل نبود

همه مون چفیه داشتیم.میدونی چفیه یعنی چی؟

چفیه یعنی محض یاد علقمه          در عطش بخشیدن یک قمقمه

میدونی کجایی بود و چی بود ؟

چفیه را در نینوا اتش زدند          دوش میثم بود و بر دارش زدند

روزگاری چفیه ها بر دوش بود    سفره و سجاده و تن پوش بود.......؟!؟...

 

 


 

و حالا این سال و همه سال و هر لحظه بیاید خودمون رو بیشتر و بهتر بشناسیم و با خود خودمون رودربایستی نداشته باشیم.............................

کی هستم من ؟     من چه آدمی هستم و چه آدمی نیستم ؟     من کدامم ؟

میدونید که آدمی زندانی چهار زندگی است : طبیعت . تاریخ . جامعه . خویش.

خوب در شلم شوربا و همهمه ی  اینها ما کی هستیم ؟ چی هستیم ؟

من....................

من همان خدا هستم به همان عظمت ! که این قفس تنگ و تاریک و ناتوان گنجایش آنرا ندارد !

و من خویش را نمی شناسم و در دیگران می جویم و باز نمیبینم......میبینم و میشنوم ولی بیهوده دیدن و شنیدنی....

چون کور و کر هستم ! از دریچه ذهن کور و احمق دیگری میبینم و با گوشهای ناشنوا و پر حرف دیگری میشنوم

این من هستم و نیستم!       سرگردان و حیران و پوچ! 

تهی هستم و عظیم و با شکوه!     خالی ام از خود و لبریزم از خدای خود! و من نمیبینم و نمیشنوم.....

حتی با خودم قهرم . لجباز . یکدنده . حسود و حریصم...... من بد خوی وحشیم...    و آدم نیستم...!

روحی دارم بیکران و وسیع اما در این عالم بیکران بسیار کوچک و ناچیزم.... و در این جسم بی نهایت با شکوه و جلال نطفه ای ناقصم و تکامل نیافته ! و در هر عضوی از من نقصی است و در هر نگاهم عقده ای و کمبودی...و در هر چاله ای از چاله چوله های فکرم انسانی حیوان! این منم ...کوچکی بزرگ!

بزرگ آفریده شده ام ولی خودم کوچکم ...من نهایت نشانه هستم و نهایت قدرت او...

من کوچکم در این عالم بیکران خویش.....! و ذهنی ناچیز و عقلی کودن و بالغی بچه!.....این منم....

و خودم را گم کرده ام و نمیتوانم پیدا کنم....افسرده ام و گاهی به نشانه ای از نادانیم خنده ام میگیرد و باز بر همان میگریم ...این منم انسان!؟

من سرشار از پوچی ام ! در حالیکه عظیم و با شکوهم....و خود خدا هستم و او در من تجلی است...

کجا باید خودم را بیابم و خویشتن خویش را باز شناسم ؟ نمی دانم!......باید از اینجا که هستم برخیزم.

 

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

و... . همه آدمها طالب عشقند و من هم...........

راستی تنها عشقی که زاده انسان است . چیست ؟

من طالب ان عشقی هستم که زاده طبیعت و غریزه و اجتماع نباشد...

آن باشد که روح تنهای من و روح تنهای او با هم درآمیزند و یکی شوند و در خویشتن خویش خویشاوندی نزدیک

و او بداند و نداند و نیز مثل امی ها عقده دانستن نداشته باشد....درخت افتاده ای باشد که کوله باری پر دارد و قلبی و دلی خالی از حسد کینه و حرص!

و روحی دارد که با معبود خود خدا آشنایی دیرینه داشته باشد...

لبریز از اعتقاد و اعتماد و ز نیرو بود مرد را راستی....یکرنگ و صد رنگ و سیاه تجلی تمام رنگها!؟

و این روح تشنه مرا جانی میبخشد و سیرابش نمیکند. چون سیرابی از آن خود من است ...

تحمیلی طبیعت و مقتضای خلقتم نباشد ....و جانور نباشد...

و من و او کامل نیستیم و نمیشویم...؟!

..................................................................................................................

 

تو چی ؟ چقدر خودت رو میشناسی ؟ و چه آدمی هستی ؟ و طالب چه عشقی ؟ لطفا" جوابمو بده!...

خواهشا"...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 11:32 |
یا ابوالفضل

طنین انداخت . سیاهی شب را شکافت و مردان خدا خیز برداشتند و به قلب

شیطان هجوم بردند..........

در صف مردان خدا پیر میدان نبرد و کوچک مرد بزرگ با هم بودند..........

زمزمه ها و فریادها و نعره ها را می توان دید و نوشید

جایی که مردان خدا ماوا گرفتند . همان مردان که در دل جا گرفتند.........

زیارتگاه مردان خدائیست . این زمین هزاران قصه نا گفته دارد . در این زمین باید

وضو کرد...........

سفر..........

سفر به قلب زنده تاریخ       سفری به کربلا .....نینوا

سفر به وادی عشق............

چه زمینی ؟ زمین مردان خدا . پرچم داران عشق.........

چه شبایی ؟ شبای حمله ای که رمز یا فاطمه داشت........

به زیارت کربلای ایران میروم...........به این وادی . به این مرکز و به قلب دیگر زمین!

میروم و به دنبال خدا میگردم...........

میخوام برم از اون مردا بپرسم : عشق شما از چه نوعیه ؟ چه کاره است ؟ امروزیه؟

خوشکله ؟ با کلاسه ؟ پولداره ؟

میخوام بهشون بگم : میدونید عشق ما از چه نوعیه؟

فرق بین ما و شما از زمین تا اسموناست....

ای اسمونیها اون امانتی که همون روز اول به همه دادند و گنجی عظیم نام گرفت

کجاست؟

میخوام ازشون بپرسم سر سپردن یعنی چی ؟ عاشقی چیه ؟ مرد کیه ؟

خدا کجاست ؟

جوابمو که گرفتم ....نگید برم . چون سنگم اگر زنید به جایی دگر نمیروم...

آخه آرزوی کربلا دارد دلم       چشم یاری از خدا دارد دلم!

من میخوام به مرد مردا . پهلوون پهلوونا بگم که :

در خاک بکار دستها را ای مرد          بر خیز که عشق مانده تنها عباس.....


سلام به همون گرمی نینوا

دارم میرم سفر . سفری که نمیدونم چیه ؟ و من چگونه ام ؟

از ۲۴ تا ۲..................

با بچه های دانشگاه . میخوایم بریم سفر عشق . سفر به کربلای ایران....

نیستم و به همین دلیل سال نو رو پیشاپیش به شما اشرف مخلوقات تبریک میگم

انشاا... سالی همواره همراه با خدا داشته باشید.....همیشه . همه جا . هر لحظه

یادتون باشه که :

خون او هرگز نگردد خشک در دیوان عشق

چون خدا را در حقیقت خونبها دارد شهید...

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 14:24 |
ديوانه وار خود را به زمين و زمان مي كوبيد و فرياد ميزد.كسي ياراي مقابله با او را

نداشت.فرياد گوش خراش او مرا به ياد مرگ مي انداخت و نگاه خسته و جوياي

بودنش به ياد يك گلادياتور!.....

التهاب درونش مرا به نام ميخواند و من از او ميترسم....

رو برنميگردانم و از قدمهايم نميكاهم و به راهم ادامه ميدهم.....

اما صداي قدمهايش كه در پي من ميدود مي آيد...

به سرعت قدمهايم مي افزايم و ميدوم با سرعت...اما او....

گرماي نفسهايش را ميشنوم و باز......

اما نميشود .نمي توانم فرار كنم.دوباره تسليم ميشوم و ياد او تمام وجود مرا فرا

ميگيرد.به زنجير ميكشاندم و در تنهايي حبسم ميكند....و باز تكرار من و من...

حلقه اي از آهن گداخته ميسازد و مرا براي هميشه از آن خود ميكند.....

نه نميتوانم...توانايي فرار از او برايم نيست.نميتوانم...

ياد او مرا به عقد خويش در مي اورد و....و ياد اوست و من...

منم و يك ياد و بايد زندگي كنيم من و ياد او....سخت است.كاري نميكند و فقط

رهايم نمي سازد .هميشه و همه جا با من است.....

انگار نه انگار كه من آدمم و او يك خاطره....!

با هم كه همسفر ميشويم فقط جا پاهاي من است و از او هيچ...

نه دوست ندارم كه او نماند...تمام مسير رفته را برميگردم...بايد يادگاري از او باشد

اما چيزي ندارد.نيست و اما هست...تمام داريي اش تمام دارايي من است...

آها!بايد از خود او مايه بگذارم...بايد با دارايي ام كه به او بخشيدم نگاشته شود...

به شدت ميزند و هر ضربان بر ديگري پيشي ميگيرد....

و اما همسفر ميشويم و جاي پاي من است و ردي از خون بر راهمان...

و او را مينگارد و او نگاشته ميشود....پايان سفر است و انتهاي راه......

!!!منم ان فراري انكه از دامت رهيدم و باز به اسارتم كشاندي و اينك پايان راه و تو

باز هم ديوانه وار در من ميپيچي و مرا با خود فرو ميبري در خاك.....

پايان سفر است به راه رفته مان كه نگاه كني .فقط تويي و جاي پاي من....

از تو همه چيز است و از من رد پايي مانده بر مسير....و اين يعني همه اش تو....

در گور من باز هم تويي و من جسدم و فقط همين....

تا كجا اين ياد تو ديوانه وار با من است؟.....

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در یکشنبه 6 اسفند1385 و ساعت 13:57 |
می دونید دیوونه وحشی ما چی می گفت؟

می گفت:سعی کن چشمهایت صادق . دلت اشکار و لبانت راست بگویند!

هیچگاه دلت را زیر پرده زبانت پنهان نکن ! هیچگاه به زبانت اجازه نده بر همه چیز پیشی بگیرد و از خود بگوید!باید به دلت سفر کنی ( با باد.نسیم.و به زندگی )

ولی اول باید قلبت بر همه چیز پیشی بگیرد و بنگارد و بعد با زبانت همنوا و همگام شوند....

-این دیوونه وحشی اشنا و غریب حرف می زنه!توی چشای سیاهش تردید رو معنا میکنم و توی حرفاش آدم رو!

منم دارم مثل اون دیوونه میشم!.....دیوونه دیوونه....

بهش میگم غمت چیه؟

نگام میکنه...

-می خواد از نگاش بخونم !ولی نمیشه!....نمیشه....

-باز میگه : باید مثل ستاره ای که به خاک می افتد. سقوط کنی!چون اون موقع بیشتر محبتش رو به رخ باد می کشه و بیشتر نوازشت می کنه....

سقوط دقیقا" عین اوج گرفتنه . اینو هیچ وقت فراموش نکن...

کاش می رفت....

بهش می گم: دیگه برو تموم شد....       این جلسه هم تموم شد....       این دفعه با زبون خوش بدون هیچ وحشیگری برو بیرون!

-نه هیچ کاریش نمیشه کرد . خوب وحشیه دیگه!         باز با وحشیگری میره!       از در که بیرون میره . میبینم یه کاغذی . چیزی روی صندلیشه....

برمیدارمش . روش نوشته:

سعی میکنم چون دانه ای که با باد سفر میکند خوئم را انجا بیندازم و در رطوبت خاک بنشینم . پوست بشکافم . ریشه ببندم . ناطور شوم و برای تیله شکسته چشمهای مادرم . یک انسان......

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در شنبه 28 بهمن1385 و ساعت 14:7 |

واقعا" دیگه دارم از دست این دیوونه ،دیوونه میشم!...چرت و پرت زیاد میگه.دروغ نمیگه،راست میگه،ولی یه حرفو 20 بار تکرار می کنه.هی از این سر اتاق می ره اون سر و می گه : بی گناه محکوم به تنهایی شدم!  - به جون خودم اگه می فهمه تنهایی چیه؟  نگاش که می کنم ، روش رو ازم برمیگردونه!  ...هیچی دیگه باید سرم رو بندازم پایین و نگاش نکنم،حرفم نزنم و اون هم فقط ور بزنه!  - الان یه دروغ گنده بهش میگم ، ببینم چکار میکنه؟ بهش میگم دن کیشوت رو من نوشتم!من پسر خاله چارلز دیکنزم! هیتلری که میگن منم ،به کسی نگی ها!... – اوه!چه شلوغ بازاری راه می ندازه!  اصلا" غلط کردم دروغ گفتم.

ای بابا یکی بیاد اینو از اتاق من بیرون بندازه.ای ایها الناس دروغ کفتم ،خوب شد.راحت شدی.

این دیوونه ها چه موجودات عجیب غریبی ان!طاقت دروغ رو ندارن.تنها می مونن!دیوانه عاقلی هستن بیچاره. کسی قبولشون نداره. به راحتی ازشون می گذرن و می رن!همه چی رو می خوان معنی کنن!     اینا میگن: دنبال خدا می گردن!  میگن: با ما ادما آشنایی بیگانه ان!  چقدر غریبن!چقدر....    این دیوونه دنبال خودش می گرده!و اینکه یه گناه کرده حتما" ،ولی نمی دونه گناش چیه؟....میگه اگه خودش رو پیدا کنه ، دنبالش خدا رو هم پیدا می کنه!....

میگه:هر بودنی یه چرایی داره! چرا بودن اون چیه؟نمی دونه!  چرا هست؟اگه نبود چی میشد؟هیچی!   اون چه دسته گلی به سر جامعه بشری زده!هیچی....

بود و نبودش که فرقی نداره. داره؟ نه!....

ولی فقط فقط این دویوونه هان که راستشو میگن. میگن که نمی دونن چرا هستن؟ تو می دونی چرا هستی؟چرا؟...

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 20:14 |

یه روزی که تیله بازی می کردی توی یه کوچه خاکی یادته!

با شاه تیله ات زدی اون تیله کوچیک و سیاه رو شکستی و از میدون به درش کردی یادته!

یه تیکه بزرگ از اون تیله شکست و افتاد تو میدون و گم شد...

اما اون دیگه هیچ وقت تو اون میدون که شاه تیله اش تویی نمیاد!

اون تیکه هم مال خودت . مال خود خودت!حالا اون بمونه...ولی تو حق نداری به اون تهمت کوچیک بودن و ضعیف بودن بزنی...      ضعیف نیست .تو نمی دونی....

تو نمیدونی....

ولی به بلندای قامت اون کوچیک قسمت میدم تو نباز!

تو باید ببری...تو اون میدون بزرگی که شاه تیله اش تو نیستی...نباید ببازی!...

خدای اون تیله شکسته چشمهای اون نگاه با توئه!باید ببری.....

ولی بعدش باید خدا رو معنا کنی...و از روش صد بار بنویسی...

بازم کمه...ولی همین برای تو کافیه......

خدا یعنی چی؟

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در سه شنبه 17 بهمن1385 و ساعت 19:37 |

یه بوفالوی پیر یه گوشه نشسته بود....یاد اون عصر یخی افتاده بود....چه لذتی داشت اون وقتی که هیچی حالیش نبود....به یاد دوستاش که افتاد دلش لرزید و اشکاش جاری شد...اون تنها بود حالا.ویاد سیت و شیطونیاش که می افتاد .دیگه خیلی دگرگون می شد.....آخی چه تنها بود این پیر...دلش داشت از غصه می ترکید. نه موبایل نمی خواست..کامپیوتر هم نه.مسافرت نه.پول نه.ماشین نه......اون هیچی نمی خواست ...بوفالوی پیر قصه ما یه دلی داشت به چه کوچیک بزرگی....اون فقط می خواست اونایی رو که دوستشون داشت خوب باشن .فقط همین!

ولی خودمونیم ها خیلی راحت گذاشته بودنش و رفته بودن!گذاشتن و گذشتن....

لباس سیاه تنش کرد و رفت یه گوشه ای و گم شد...اون نمی تونست بمیره!...

گناهش چی بود؟

خوب حالا.....دیگه فقط توی زندگی قشنگش یه غم داره ...و اونم فقط به خودش مربوطه و به ما ربطی نداره!...منم میرم...

اون که به روی خودش نمیاره.خوشبخت هست ولی...خیلی محکمه . اووووووو وه...عصر یخی هم تموم شد...اون که بوفالو نبود ماموت بود....کوچولو که می شد.میشد بوفالو....بی خیال غماش...اون خوشبخته...می خنده...کل کل رو دوست داره و از نگاش نمی شه چیزی رو فهمید ولی ...کن فیکون میکنه یه روزی...

جریان باد رو پذیرفت .نشست روش و رفتن...یه روزی بانگ رحیل میزنه و تلافی میکنه....

و به هیئت گنجی درامد:بایسته و ....و.......و.......و.........................!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در سه شنبه 17 بهمن1385 و ساعت 19:37 |

آخه این ادما خودشون عقل ندارن.نمی فهمن .شعور ندارن!نه ، که ، ندارن!

گفتن این وحشی باید ادم بشه ! نشد.وحشی تر شد!ادم تر نشد!

اصلا" ادم یعنی چی؟ منظورشون از ادم بودن و ادم شدن چیه؟    " دل ببازی "

این نیست.ادم نیست اونکه فکر می کنه ادمه! ادم ندیدن .با تکیه بر اون تصاویر دوری که از ادم دارن یه موجود کم خرد خلق می کنن و اسمش رو می ذارن ادم!

این ادم هیچی نداره!هیچی!

حالا این ادما می خوان این وحشی رو ادمش کنن!

وحشیه می گه باشه و ادم میشه!

ولی این وحشی می خواست یه ادم واقعی باشه نه مثل اینا! شناسنامه اش رو به امضای یه بزرگی رسونده بود. اما نشد سند یه ادم واقعی رو بهش ندادن!

هیچی....

ولی بعدش همین ادما مسخره اش کردن.به بازیش گرفتن.لهش کردن. اونم هیچی نگفت!

وحشی ما .خیلی ادم شد. وروی ادما رو هم کم کرد...اما وقتی دید همه اینایی که دم از مردی میزنن نامردن!برگشت ....خیلی برگشت عقب...دیگه نمی خواد ادم باشه! از ادما بدش میاد...از سند ادم بودنش متنفره...اون دیگه هیچ وقت ادم نمی شه ...اون فقط یه وحشیه !فقط همین...

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در سه شنبه 17 بهمن1385 و ساعت 19:36 |

هیچ گریزی از تولد و مرگ وجود ندارد!فاصله این دو؟

چی در سر ماست تا جهان بیا فریند؟

قطعیت!اینو می دونم تنها من قطعیت دارم و بس!

منبع درامدمان!ایا منبع درامدمان ذهن خلاقمان است؟

زندگی!زندگی به یک راه رفتن در خواب می ماند!...

هنر!زندگی تنها اثر هنری ماست.

دوست من برخیز زیرا هیچ وقت برای جستجوی یک دنیای جدید دیر نیست...

پشتکار .عزم.اراده.عشق است که قدرت مطلق است.

اینم بدون صورتگر ایام تنها خداست!

و باید مثل کودکان بی کینه بود.

راستی سفر عشق بوی دیگری دارد!......

پس با هم به نام او که ما را افرید...........

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در دوشنبه 16 بهمن1385 و ساعت 16:27 |