روزها گذشت...
بهارهای سراسیمه و پاییزهای غمگین و ما چقدر دلتنگی هایمان را زیر آسمان این شهر پشت صندلیها پنهان کردیم تا دغدغه شبهای امتحان تندی استاد وقتیکه در دلش ما را دوست دارد. باشد...
انگار همین دیروز بود که اومدیم ثبت نام کردیم و با چند تا از بچه ها اشنا شدم و هم اتاقی شدیم...
و حالا بعد از 3 سال و 9 ماه حدودا" 4 سال همه چی تموم شد و داریم میریم...
خداحافظ...
چه روزها و شبهایی داشتیم . اصلا" چه لحظاتی داشتیم....آهای هم اتاقی!
پیلی پم پیلم پو .... بیدارشید . بیدار شید بازم کلاس دیر شد..آخ که همیشه اخرین نفرها بودیم که وارد کلاس میشدیم و نه اولین نفر خروجی نبودیم باز هم اخرین نفرها بودیم ...همیشه.
نه رتبه اول . دوم و سوم نبودم . رتبه 7.8.9.10.خوب بد که نیست...ای یه کمی درس میخوندیم...
4 سال کار من رفتن به تربیت بدنی بود و بس... بیشتر اونجا میرفتم تا دانشکده خودمون حتی سلف...
با همون هم اتاقی ها شب جمعه ها میرفتیم مسجد دعا کمیل و بعد که بر میگشتیم خوابگاه انگار مغولها و تاتارها حمله کردن ! وای بازم سرپرستی . بازم تهدید و بازهم سرپرست گفته اسم منو دو بار میدن امور دانشجویی . به چه دلیلی؟ ای وای...بابا بی خیال.
عکسها . فیلمها. و خاطره ها....باز هم لحظه لحظه ها . دل تنگی ها . سرنوشتها و باز ما .من...
نه خیلی خیلی خوش گذشت.. آخ که چقدر توی مسابقات مصدوم شدم و در حال حاضر هم مصدومم و مجروح ( اینجا دیگه با سرعت دوچرخه سواری میکردیم که یه توپ والیبال اومد تو راهمون و زیر چرخ جلو و نشد کنترلش کنم و رفتم تو دیوار ... و پای به شدت مصدوم ! بی خیال عادت دارم!)
همین جا بود برای اولین بار دعای ندبه و کمیل رفتم خودم!...چه حالی داشت!و من و خدای من...
با همین بچه ها بود که رفتیم سر زدیم به 8 سال مقاومت.8 سال دفاع مقدس.... رفتیم شلمچه ...آخ ...کاش همونجا میموندم و از همونا بودم...
همینجا بود که....سلطان ازل گنج غم عشق بما داد تا روی درین منزل ویرانه نهادیم...
نه نشد!.موسیقی غمگین . چراغهای خاموش و بچه ها اهسته اشک میریزن . سر در نمیارم برای چی؟
چرا؟ بعد از 3 سال فهمیدم چرا؟ ولی دیگه دیر شده بود!
برید کنار اورژانس اومده . حاضرش کنید . مشکوک به اپاندیسته باید ببریدش بیمارستان . کفشام کو؟ با دمپایی که نمیشه. بیمارستان ! اونجا دیگه همه ما رو میشناسن . ما هفت تا هم اتاقی! زیاد گذرمون به اونجا اوفتاده...من همیشه مصدوم ! نه ! برای من هیچ وقت نبوده! ولی یاد اون امپولای تو رگی تو ایام امتحانات پایان ترم بخیر . چقدر خوب نبود!؟...
صدا میاد ..صدای ساز و اوازه ..بادا بادا مبارک بادا...چه خبره؟ اه..تبریک تبریک ...عروسیه....از 7 تا. 2 تا رفتن همسر گرفتن ...چقدر مجلس قشنگی بود....
باز هم صدای گوشی ها میاد. بلند شید که نامزداتون تماس گرفتن...نه گوشیمن هیچ وقت زنگی نخورد...
راستی . بلند که شدی پیچ سماور رو هم بچرخون ! چایی دم کنیم...بپر بریم بوفه ! خرید....
بگیرید بخوابید...ای بابا چقدر میخندید ! نه اونا زبون ما رو نمیفهمن ....
دوباره شب دیسکو همه ریختن اتاق ما ! اوه! چه سر و صدایی . سرپرست اومده و باز من باید برم جواب بدم . چشم!....(اسممون نوشته میشه ولی به هیچ جا نمیرسه...بی خیال .)
بازم دعوا کردم ! همین. خوب اعصابم خرد شد . قاطی کردم ...حرف زور میزدن ! اصلا" به ما چکار دارن؟
چیه؟ " بچه ها درست نیست. باشه حق دارین ! همه تونم . ولی بخشش یه چیز دیگه ست " اینو اصفهانیه میگه.نصیحتمون میکنه...که همدیگه رو دوست داشته باشیم ...دوست داریم ولی خوب یه ذره! باشه هرچی تو بگی . بابا تو دیگه کی هستی؟
"باشه زندگیمون هیچ هیجانی نداره" این صدای بچه کاشمریه! که زندگی پر هیجان میخواد...چقدر شیطونه!
ما همون 4 تا دالتون که هر کدوممون از یه استانیم ...کرمان اصفهان یزد فارس...!
از روز اول تا همین لحظه همکلاسی و هم اتاقی بودیم....
4 سال رفتیم و اومدیم تو سرما . گرما! آخ یواشتر استاد فهمید که تقلب کردیم...نه بابا . ما ؟ ولی خدایی خیلی تابلو بودیم!
" ورقه ات رو بگیر بالا . پر رنگ تر بنویس . نه صفحه اولی رو بیار . اصلا" تستها رو اس ام اس کن! " استاد ما؟نه!
بگیر بگیر . اون کاغذه رو بگیر ! بچه ها کل جوابها رو از روی همین زدن ! حالا نوبت ماست.حالا ...باشه خیلی کار بدیه! ولی...
آخ جون امشب دانشکده خودمون افطاری میده ؟ بریم بچه ها ! رفتیم و با دست پر باز امدیم...
ماه رمضونه ..آخ سحری...بچه ها پاشید پاشید ..پاشو تپلی پاشو! ....نوبتی نیست. معرفتیه!...
یه سجاده انداختیم و همه مون به نوبت نماز میخونیم...! درسته که خیلی شر و شیطونیم ولی بچه های بدی نیستیم ! اتفاقا" خیلی هم خوبیم!
"کجا رفت؟ نه ! تو رو خدا . چه کار کردی؟ بدو سریع زنگ بزن اورژانس بیاد !..." التهاب . اضطراب . سراسر ناراحتی و رنج !....تموم شد ولی گناه زیاد پاک کردن!
باشه خوب "دوستش داری" .باشه دیگه نمیگم! من واقعا" درکت نمیکنم! علی یارتون...
چیه؟ ای بابا این که دیگه ! تبریک ...حالا دختره یا پسر ؟ پس باید به آبجیت و شوهرخواهرت تبریک بگیم...تو این مدت کیا به خونواده هامون اضافه شدن؟اوه!....اسماشون رو چی گذاشتن؟ ارسطو . شایان . نازنین . هانیه . مریم..........این اخریه رو چی می ذارن؟
"بچه ها دامادیه داداشمه...همه دعوتین..." " راستی ولیمه بابا مامانمه ..2 بهمن همه بیایین..." چی؟ راهتون دوره! ...چشم حالا یه کاری میکنیم...
اردوی اصفهان و شهرکرد ...توی اتوبوس ....و صدای خوشکلا باید... این بچه یزدیه همکلاسیمون.!؟ بچه ارشدا...استاد ...وای!....................
"چی ؟ تو اتوبوسمون که 40 نفریم همه مورد دارن! " حالا که من ندارم پس از همه مورد دار ترم؟ باشه استاد...من باید بیشتر پول بدم...چشم ! اما نه!اصلا"هر چی میگم.....
"بچه ها این قد بیکلاس بازی از خودتون در نیارین ! چیه شلوغش کردین . زشته...." ای بابا این بچه فسایی چقدر گیر میده؟!..."پیشی بیا منو بخور".......................
آخ جون هفته خوابگاههاست ! سهمیه میدن! ما که بی کلاسیم....بی خیال!"اه!سلام ...شمام ها؟ از کلاس وشوتون چه خبر؟"....................
شب شعر .....ما که از شعر و این چیزا سر در نمیاریم و اهلش هم نیستیم اما خوشمون میاد و میریم...
مسابقات جام رمضان....باز من و فوتسال و دوومیدانی.....4 سال نفر اول دو سرعت دانشگاه بودم ا....
و رفتن هم تیمی ...پرواز به آسمون ...جام یادبود امیرحسین..............................!؟؟؟؟
مسابقه . مسابقات فوتسال تهرانه ...پزشک زمین میگه"سریعتر ببریدش بیمارستان...طحالش پاره شده!"...(نه نشده بود ...مشکوک بود....ولی چه ضربه یی زد نالوطی؟)مدافع بیچاره!بچه ها از لحاظ قدرت بدنی ضعیفن. نمیتونن به موقع عقب بیان...منم و 4 تا بازیکن هیکلی که رشتشون هم تربیت بدنیه و شدم....وای مسابقه ها تموم شده و دیگه نمیتونم راه برم...خیلی سخته!.......................
المپیاد اصفهان یا کرمان! و چرا من این همه مصدوم میشم؟ دونده دو سرعت .100 و 200 متر سرعت ...نه شانس ندارم...
مسابقات دوومیدانی شیرازه!اخراجم کردن . همین! چرا؟آخه حواسم نبود...چشم با صدای تپانچه! ولی نشد....دستم رو خطه...چشم! نه اخراجم .همین.........
و باز ورزش ... و دوچرخه سواری!من میتونم همین....کوهنوردی و.... وشوو......نه این دیگه نه!بابا گردنم برای 2 هفته یه تیغه بود....ان برابر رو به رو...نه نمیشه........
همش همین تربیت بدنی و عشق ورزش....چیه دربی آبی و قرمزه؟ اس اس میبره . حالا میبینی؟ عجب سرو صدایی! باز صدای سرپرست در اومده...نمیشه خیلی حساسه!...............ابی قهرمان میشه...
صدای پیجره که" مسئول ورزشی خوابگاه با کلید اتاق ورزش هر چه سریعتر سرپرستی " باشه..اومدم. اما من...که نه!....چیه معاون آقای وزیر اومدن!!!!!!!!!!!!!!!!چشم!...بچه ها چرا اینقد داد میزنید؟..........
آقای احمدی نژاد اومدن؟نه سیاسی نیستم.چرا؟ چون شعور سیاسی ندارم!...............
چیه ؟ "شهید گمنام اوردن!" بچه ها بریم.............
اردو با بچه های هم رشته ای....و ناهار..نه تن ماهی نه! خودمون یه چیزی درست میکنیم....آش!....بعد از اب بازی ...همه خیسن!...آتیش بپا کردیم!....
نگهدار نگه دار آهای سرویس نگه دارررررررررررر ما جا موندیم...ولوله . غوغا ...باشه..."مواظب باش اگه قاشقا بیفتن آبرومون میره."..دیلیلینگگگگگگگگگگ..قاشقه؟ نه بابا چنگاله. کی گفته قاشقای سلفه؟ نیست.........
نه نه نه نه همه چی یه طرف این واحد های آزمایشگاهی هم یه طرف! " نه استاد سینما نیومدم و فیلم سینمایی هم نیست." ولی بیشتر توضیح بدید خوب!..............
چی؟ چرا جزوه نمینویسم؟ عادت ندارم ...زیراکس میکنم ....بله...
چی؟ نمره ها رو زدن " مینیمم کی بود؟ چند بود؟".......................
بریم برف بازی ....آهای ببعی بگیر تحویل....نه نزن ! ذات الریه کردم ها! چی ؟ فکر نمیکنی؟
خیلی گرمه .خیلی ...چقدر باد میاد..........مواظب اون ریز میزه باشین باد نبرتش...................
"میگن یه حرفایی رو که همه اش دروغه! ولی نمیشه...جلوش رو گرفت"
نه گناه نکردم...خدا عالمه ..ولی اشتباه زیاد کردم...قبول!
ولی خودمونیم غریبی . بی کسی اندازه داره ...دله منم اخه خدایی داره....
شب شبای احیاء و محرمه ! و من بی نهایت دوستشون دارم....بچه ها . هیئت محبان ...خیلی با مرام و با حالن...باهاشون رفیقم....ای بابا نوکرتونم...
کجا؟؟؟؟ای بابا جلسه انجمنهای ورزشی . گزارش کار . یادم رفته بیارم...چشم ما در طول این ترم چندتا جام برگزار کردیم...بیا! جایزه ها یادتون نره!تازه یه پای شکسته و یه دسته شکسته وبال گردنمون شده!........
دانشگاه . دانشکده . بچه های هم اتاقی . هم خوابگاهی ها . رشتمو . اساتیدمو نه نمیشه.....
باید حتما" برم؟ اما من دوستشوم دارم!....
همه لحظاتش برام خاطره است! چیکار کردم؟
"برق رفت" نه بابا... بچه ها همه طبقه پایین جمع شدن . از اون بالا یه چیزی می افته وسط بچه ها و "گام م م م "
ترقه بود؟ کی گفته من بودم؟ توی راهروها و حیاط و کلا" فضا پر از صدای ترقه است....نمیدونم! اما میگن کار من و شاید اکیپمه . چشم! ...آره ما بودیم . ولی شوخی بود!........................
چهارشنبه سوریه. بچه ها همه رو حیاط یه آتیشی به پا کردن و ترقه و نارنجک و.....موسیقی و شادی...ای ول!
بازم نگهبانی چیزی گفته و سرپرست اتیشمون رو خاموش کرد!بچه ها یالا بپرید..................
لیسانس گرفتیم؟ ولی حالا چیکار کنیم؟ سربازی؟!!!!!!!!!!!! ای بابا ما؟ بریم سربازی؟
بازار کار خرابه! کارشناسی ارشد هم که قبول نشدیم....نوکر خونواده ام که هستم . دربست! ولی حالا باید با این لیسانسه چه کار کنیم؟
"لیسانس گرفتی؟ بی خیال بابا! بذار در کوزه آبش رو بخور!..."
ای بابا این بچه سیرجونی کی رو داره نفرین میکنه؟ ای هم اتاقی.............................................!!!!!!!!!!!!!
"الهی گیر بکس ماشینت پاره پاره بشه . الهی سیبک ماشینت بگنده . الهی لاستیک ماشینت جرینگ بشکنه . مرده شور اون چشمای هیز ماشینت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه . الهی مرده شور اون رنگ ماشینت رو ببره که از همین رنگ دو تا تیشرت تو خونه دارم . الهی روغن سوزی ماشینت به جونم بیفته . الهی درد و بلای لنت ترمزت بخوره تو کاسه سر این...؟ " بابای طرف هم تو این ابادی که کاره ای نیست...
چیزی که تو این دنیا زیاده جونه ادمیزاده! شما هم بیا بگیر....
چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
کال ویتینگی . بابا بی خیال!...
راستی پروژه نقشه رو چیکارش کردین؟ بی خیالش شدین ها! ...
"تو مادر حسابی؟" باید با کی حساب کنیم؟ چشم.....!
دارم میرم..............................
چرا میلنگم؟ چرا میخندی؟ ای بابا تیمور خان با همون پای لنگش نصف دنیا رو گرفت ؟ بله!!!!
"راستی ما همون آدمای 4 سال پیشیم؟ ای بابا مگه ما آدمیم؟ " باشه هر چی تو بگی!
ما پذیرفتیم که تمام سرمای زمستان را فقط به امید نگاه مهربانی از یکدیگر گرم کنیم
حرفهای ما هنوز نا تمام . تا تو نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی پیش از انکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود . ؟ آری آری ای دریغ و
حسرت همیشگی ناگهان
چقدر زود دیر میشود....

