می گفت:سعی کن چشمهایت صادق . دلت اشکار و لبانت راست بگویند!
هیچگاه دلت را زیر پرده زبانت پنهان نکن ! هیچگاه به زبانت اجازه نده بر همه چیز پیشی بگیرد و از خود بگوید!باید به دلت سفر کنی ( با باد.نسیم.و به زندگی )
ولی اول باید قلبت بر همه چیز پیشی بگیرد و بنگارد و بعد با زبانت همنوا و همگام شوند....
-این دیوونه وحشی اشنا و غریب حرف می زنه!توی چشای سیاهش تردید رو معنا میکنم و توی حرفاش آدم رو!
منم دارم مثل اون دیوونه میشم!.....دیوونه دیوونه....
بهش میگم غمت چیه؟
نگام میکنه...
-می خواد از نگاش بخونم !ولی نمیشه!....نمیشه....
-باز میگه : باید مثل ستاره ای که به خاک می افتد. سقوط کنی!چون اون موقع بیشتر محبتش رو به رخ باد می کشه و بیشتر نوازشت می کنه....
سقوط دقیقا" عین اوج گرفتنه . اینو هیچ وقت فراموش نکن...
کاش می رفت....
بهش می گم: دیگه برو تموم شد.... این جلسه هم تموم شد.... این دفعه با زبون خوش بدون هیچ وحشیگری برو بیرون!
-نه هیچ کاریش نمیشه کرد . خوب وحشیه دیگه! باز با وحشیگری میره! از در که بیرون میره . میبینم یه کاغذی . چیزی روی صندلیشه....
برمیدارمش . روش نوشته:
سعی میکنم چون دانه ای که با باد سفر میکند خوئم را انجا بیندازم و در رطوبت خاک بنشینم . پوست بشکافم . ریشه ببندم . ناطور شوم و برای تیله شکسته چشمهای مادرم . یک انسان......
