تبليغاتX
پاییز را برای همیشه شکسته ام... - ای گدایان خرابات خدا یار شماست
می دونید دیوونه وحشی ما چی می گفت؟

می گفت:سعی کن چشمهایت صادق . دلت اشکار و لبانت راست بگویند!

هیچگاه دلت را زیر پرده زبانت پنهان نکن ! هیچگاه به زبانت اجازه نده بر همه چیز پیشی بگیرد و از خود بگوید!باید به دلت سفر کنی ( با باد.نسیم.و به زندگی )

ولی اول باید قلبت بر همه چیز پیشی بگیرد و بنگارد و بعد با زبانت همنوا و همگام شوند....

-این دیوونه وحشی اشنا و غریب حرف می زنه!توی چشای سیاهش تردید رو معنا میکنم و توی حرفاش آدم رو!

منم دارم مثل اون دیوونه میشم!.....دیوونه دیوونه....

بهش میگم غمت چیه؟

نگام میکنه...

-می خواد از نگاش بخونم !ولی نمیشه!....نمیشه....

-باز میگه : باید مثل ستاره ای که به خاک می افتد. سقوط کنی!چون اون موقع بیشتر محبتش رو به رخ باد می کشه و بیشتر نوازشت می کنه....

سقوط دقیقا" عین اوج گرفتنه . اینو هیچ وقت فراموش نکن...

کاش می رفت....

بهش می گم: دیگه برو تموم شد....       این جلسه هم تموم شد....       این دفعه با زبون خوش بدون هیچ وحشیگری برو بیرون!

-نه هیچ کاریش نمیشه کرد . خوب وحشیه دیگه!         باز با وحشیگری میره!       از در که بیرون میره . میبینم یه کاغذی . چیزی روی صندلیشه....

برمیدارمش . روش نوشته:

سعی میکنم چون دانه ای که با باد سفر میکند خوئم را انجا بیندازم و در رطوبت خاک بنشینم . پوست بشکافم . ریشه ببندم . ناطور شوم و برای تیله شکسته چشمهای مادرم . یک انسان......

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در شنبه 28 بهمن1385 و ساعت 14:7 |