نداشت.فرياد گوش خراش او مرا به ياد مرگ مي انداخت و نگاه خسته و جوياي
بودنش به ياد يك گلادياتور!.....
التهاب درونش مرا به نام ميخواند و من از او ميترسم....
رو برنميگردانم و از قدمهايم نميكاهم و به راهم ادامه ميدهم.....
اما صداي قدمهايش كه در پي من ميدود مي آيد...
به سرعت قدمهايم مي افزايم و ميدوم با سرعت...اما او....
گرماي نفسهايش را ميشنوم و باز......
اما نميشود .نمي توانم فرار كنم.دوباره تسليم ميشوم و ياد او تمام وجود مرا فرا
ميگيرد.به زنجير ميكشاندم و در تنهايي حبسم ميكند....و باز تكرار من و من...
حلقه اي از آهن گداخته ميسازد و مرا براي هميشه از آن خود ميكند.....
نه نميتوانم...توانايي فرار از او برايم نيست.نميتوانم...
ياد او مرا به عقد خويش در مي اورد و....و ياد اوست و من...
منم و يك ياد و بايد زندگي كنيم من و ياد او....سخت است.كاري نميكند و فقط
رهايم نمي سازد .هميشه و همه جا با من است.....
انگار نه انگار كه من آدمم و او يك خاطره....!
با هم كه همسفر ميشويم فقط جا پاهاي من است و از او هيچ...
نه دوست ندارم كه او نماند...تمام مسير رفته را برميگردم...بايد يادگاري از او باشد
اما چيزي ندارد.نيست و اما هست...تمام داريي اش تمام دارايي من است...
آها!بايد از خود او مايه بگذارم...بايد با دارايي ام كه به او بخشيدم نگاشته شود...
به شدت ميزند و هر ضربان بر ديگري پيشي ميگيرد....![]()
و اما همسفر ميشويم و جاي پاي من است و ردي از خون بر راهمان...
و او را مينگارد و او نگاشته ميشود....پايان سفر است و انتهاي راه......
!!!منم ان فراري انكه از دامت رهيدم و باز به اسارتم كشاندي و اينك پايان راه و تو
باز هم ديوانه وار در من ميپيچي و مرا با خود فرو ميبري در خاك.....
پايان سفر است به راه رفته مان كه نگاه كني .فقط تويي و جاي پاي من....
از تو همه چيز است و از من رد پايي مانده بر مسير....و اين يعني همه اش تو....
در گور من باز هم تويي و من جسدم و فقط همين....
تا كجا اين ياد تو ديوانه وار با من است؟.....
