تبليغاتX
پاییز را برای همیشه شکسته ام... - آهاي تو.....ديوانه وار با مني.....
ديوانه وار خود را به زمين و زمان مي كوبيد و فرياد ميزد.كسي ياراي مقابله با او را

نداشت.فرياد گوش خراش او مرا به ياد مرگ مي انداخت و نگاه خسته و جوياي

بودنش به ياد يك گلادياتور!.....

التهاب درونش مرا به نام ميخواند و من از او ميترسم....

رو برنميگردانم و از قدمهايم نميكاهم و به راهم ادامه ميدهم.....

اما صداي قدمهايش كه در پي من ميدود مي آيد...

به سرعت قدمهايم مي افزايم و ميدوم با سرعت...اما او....

گرماي نفسهايش را ميشنوم و باز......

اما نميشود .نمي توانم فرار كنم.دوباره تسليم ميشوم و ياد او تمام وجود مرا فرا

ميگيرد.به زنجير ميكشاندم و در تنهايي حبسم ميكند....و باز تكرار من و من...

حلقه اي از آهن گداخته ميسازد و مرا براي هميشه از آن خود ميكند.....

نه نميتوانم...توانايي فرار از او برايم نيست.نميتوانم...

ياد او مرا به عقد خويش در مي اورد و....و ياد اوست و من...

منم و يك ياد و بايد زندگي كنيم من و ياد او....سخت است.كاري نميكند و فقط

رهايم نمي سازد .هميشه و همه جا با من است.....

انگار نه انگار كه من آدمم و او يك خاطره....!

با هم كه همسفر ميشويم فقط جا پاهاي من است و از او هيچ...

نه دوست ندارم كه او نماند...تمام مسير رفته را برميگردم...بايد يادگاري از او باشد

اما چيزي ندارد.نيست و اما هست...تمام داريي اش تمام دارايي من است...

آها!بايد از خود او مايه بگذارم...بايد با دارايي ام كه به او بخشيدم نگاشته شود...

به شدت ميزند و هر ضربان بر ديگري پيشي ميگيرد....

و اما همسفر ميشويم و جاي پاي من است و ردي از خون بر راهمان...

و او را مينگارد و او نگاشته ميشود....پايان سفر است و انتهاي راه......

!!!منم ان فراري انكه از دامت رهيدم و باز به اسارتم كشاندي و اينك پايان راه و تو

باز هم ديوانه وار در من ميپيچي و مرا با خود فرو ميبري در خاك.....

پايان سفر است به راه رفته مان كه نگاه كني .فقط تويي و جاي پاي من....

از تو همه چيز است و از من رد پايي مانده بر مسير....و اين يعني همه اش تو....

در گور من باز هم تويي و من جسدم و فقط همين....

تا كجا اين ياد تو ديوانه وار با من است؟.....

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در یکشنبه 6 اسفند1385 و ساعت 13:57 |