تبليغاتX
پاییز را برای همیشه شکسته ام... - لحظه ای از این همیشه بگذرید...

بعضی از انها که خون نوشیده اند

ارث جنگ عشق را پوشیده اند

عده ای "حسن القضا"را دیده اند

عده ای را بنز ها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجیها بسیجی تر شدند

آی بی جانها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه میدانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش رقص مرگ را

تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه میدانی سقوط پاوه را

"باکری" را "باقری" را"کاوه" را

هیچ میدانی "مریوان" چیست؟هان!

هیچ میدانی که "چمران" کیست؟ هان!

هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟

هیچ میدانی"دوعیجی" در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی سر است

تو چه میدانی که جای ما کجاست؟

تو چه میدانی خدای ما کجاست؟

با همانهایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همانهایم کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندقها احد را ساختند

خون فروشی کرده خود را ساختند

سینه پر آهیم اما آهنیم

نسل یوسفهای بی پیراهنیم

من غرور اخرین پروانه ام

با تمام درد ها هم خانه ام

ای عبور لحظه ها دیگر شوید

ای تمام نخل ها بی سر شوید

ای غروب خاک را اموخته!

چفیه ها!چفیه های سوخته!

ای زمین ای رمل ها ای ماسه ها

ای تگرگ تق تق قناصه ها

جمعی از ما بار ها سر داده ایم

عده ای از ما برادر داده ایم

ما از اتش پاره ها پر ساختیم

در دهان مرگ سنگر ساختیم

زنده های کمتر از مردارها!

با شما هستم غنیمت خوارها!

بذر هفتاد و دو افت در شما

بردگان سکه ! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی الامر شماست

با همانهایم که بعد از ان ولی

شوکران کردند در کام علی

باز ایا استخوانی در گلوست؟

باز ایا خوار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد

این سکوت مرده را در هم نورد

از نسیم شادی یاران بگو

از "شکست حصر ابادان" بگو

 

پهلوانانی که سهراب شدند

از پلنگانی که مهتاب شدند

 

 

 

خدا بود بوی بهشت میداد کربلا بود و مردای واقعی بودند.....

طلائیه بود و سه راه شهادتی که آسمان سر بر سجده می سایید * شلمچه و غریبی و تنهایی و

عشرت * اروند و شبهای سرد بهمن ماه و قدسیان در آب * فکه و مین و ماسه و رمل و فقط کلاه خود * دهلاویه و چمران و عشق * و.. و .. هویزه .....آه ..هویزه...چه بنامم ؟ خود خود دشت کربلا .. انسان ؟ ..!..باورش مشکل است! اینجا دو دوست پیدا کردم و تا صبح حرف زدیم . نه من حرف زدم و شهید عبد المهدی و شهید جمال گوش دادند..محرم و سنگ صبورم بودند.....و علم الهدی............................؟ * فاو . مسجد . کشتی ؟ کدام ایران بود ؟ مسلما" مسجد * دو کوهه مدرسه انسان سازی و صلوات * فتح المبین بود اولین اشنایی و شقایقهای سرخ و اشکهای آسمانی......

خدا همه جا بود.....فریادها و زمزمه ها یک طنین داشت عشق در جای جای و ذره ذره اش پنهان و پیدا بود. و مرد!

مردای مرد و آزاد و رها و عاشق..............

آنجا .........اینچنین مطرود و بی حاصل نبود            مرگ انجا آخرین منزل نبود

همه مون چفیه داشتیم.میدونی چفیه یعنی چی؟

چفیه یعنی محض یاد علقمه          در عطش بخشیدن یک قمقمه

میدونی کجایی بود و چی بود ؟

چفیه را در نینوا اتش زدند          دوش میثم بود و بر دارش زدند

روزگاری چفیه ها بر دوش بود    سفره و سجاده و تن پوش بود.......؟!؟...

 

 


 

و حالا این سال و همه سال و هر لحظه بیاید خودمون رو بیشتر و بهتر بشناسیم و با خود خودمون رودربایستی نداشته باشیم.............................

کی هستم من ؟     من چه آدمی هستم و چه آدمی نیستم ؟     من کدامم ؟

میدونید که آدمی زندانی چهار زندگی است : طبیعت . تاریخ . جامعه . خویش.

خوب در شلم شوربا و همهمه ی  اینها ما کی هستیم ؟ چی هستیم ؟

من....................

من همان خدا هستم به همان عظمت ! که این قفس تنگ و تاریک و ناتوان گنجایش آنرا ندارد !

و من خویش را نمی شناسم و در دیگران می جویم و باز نمیبینم......میبینم و میشنوم ولی بیهوده دیدن و شنیدنی....

چون کور و کر هستم ! از دریچه ذهن کور و احمق دیگری میبینم و با گوشهای ناشنوا و پر حرف دیگری میشنوم

این من هستم و نیستم!       سرگردان و حیران و پوچ! 

تهی هستم و عظیم و با شکوه!     خالی ام از خود و لبریزم از خدای خود! و من نمیبینم و نمیشنوم.....

حتی با خودم قهرم . لجباز . یکدنده . حسود و حریصم...... من بد خوی وحشیم...    و آدم نیستم...!

روحی دارم بیکران و وسیع اما در این عالم بیکران بسیار کوچک و ناچیزم.... و در این جسم بی نهایت با شکوه و جلال نطفه ای ناقصم و تکامل نیافته ! و در هر عضوی از من نقصی است و در هر نگاهم عقده ای و کمبودی...و در هر چاله ای از چاله چوله های فکرم انسانی حیوان! این منم ...کوچکی بزرگ!

بزرگ آفریده شده ام ولی خودم کوچکم ...من نهایت نشانه هستم و نهایت قدرت او...

من کوچکم در این عالم بیکران خویش.....! و ذهنی ناچیز و عقلی کودن و بالغی بچه!.....این منم....

و خودم را گم کرده ام و نمیتوانم پیدا کنم....افسرده ام و گاهی به نشانه ای از نادانیم خنده ام میگیرد و باز بر همان میگریم ...این منم انسان!؟

من سرشار از پوچی ام ! در حالیکه عظیم و با شکوهم....و خود خدا هستم و او در من تجلی است...

کجا باید خودم را بیابم و خویشتن خویش را باز شناسم ؟ نمی دانم!......باید از اینجا که هستم برخیزم.

 

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

و... . همه آدمها طالب عشقند و من هم...........

راستی تنها عشقی که زاده انسان است . چیست ؟

من طالب ان عشقی هستم که زاده طبیعت و غریزه و اجتماع نباشد...

آن باشد که روح تنهای من و روح تنهای او با هم درآمیزند و یکی شوند و در خویشتن خویش خویشاوندی نزدیک

و او بداند و نداند و نیز مثل امی ها عقده دانستن نداشته باشد....درخت افتاده ای باشد که کوله باری پر دارد و قلبی و دلی خالی از حسد کینه و حرص!

و روحی دارد که با معبود خود خدا آشنایی دیرینه داشته باشد...

لبریز از اعتقاد و اعتماد و ز نیرو بود مرد را راستی....یکرنگ و صد رنگ و سیاه تجلی تمام رنگها!؟

و این روح تشنه مرا جانی میبخشد و سیرابش نمیکند. چون سیرابی از آن خود من است ...

تحمیلی طبیعت و مقتضای خلقتم نباشد ....و جانور نباشد...

و من و او کامل نیستیم و نمیشویم...؟!

..................................................................................................................

 

تو چی ؟ چقدر خودت رو میشناسی ؟ و چه آدمی هستی ؟ و طالب چه عشقی ؟ لطفا" جوابمو بده!...

خواهشا"...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 11:32 |