تبليغاتX
پاییز را برای همیشه شکسته ام... - بوفالو

یه بوفالوی پیر یه گوشه نشسته بود....یاد اون عصر یخی افتاده بود....چه لذتی داشت اون وقتی که هیچی حالیش نبود....به یاد دوستاش که افتاد دلش لرزید و اشکاش جاری شد...اون تنها بود حالا.ویاد سیت و شیطونیاش که می افتاد .دیگه خیلی دگرگون می شد.....آخی چه تنها بود این پیر...دلش داشت از غصه می ترکید. نه موبایل نمی خواست..کامپیوتر هم نه.مسافرت نه.پول نه.ماشین نه......اون هیچی نمی خواست ...بوفالوی پیر قصه ما یه دلی داشت به چه کوچیک بزرگی....اون فقط می خواست اونایی رو که دوستشون داشت خوب باشن .فقط همین!

ولی خودمونیم ها خیلی راحت گذاشته بودنش و رفته بودن!گذاشتن و گذشتن....

لباس سیاه تنش کرد و رفت یه گوشه ای و گم شد...اون نمی تونست بمیره!...

گناهش چی بود؟

خوب حالا.....دیگه فقط توی زندگی قشنگش یه غم داره ...و اونم فقط به خودش مربوطه و به ما ربطی نداره!...منم میرم...

اون که به روی خودش نمیاره.خوشبخت هست ولی...خیلی محکمه . اووووووو وه...عصر یخی هم تموم شد...اون که بوفالو نبود ماموت بود....کوچولو که می شد.میشد بوفالو....بی خیال غماش...اون خوشبخته...می خنده...کل کل رو دوست داره و از نگاش نمی شه چیزی رو فهمید ولی ...کن فیکون میکنه یه روزی...

جریان باد رو پذیرفت .نشست روش و رفتن...یه روزی بانگ رحیل میزنه و تلافی میکنه....

و به هیئت گنجی درامد:بایسته و ....و.......و.......و.........................!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در سه شنبه 17 بهمن1385 و ساعت 19:37 |