تبليغاتX
پاییز را برای همیشه شکسته ام... - دیوونه

واقعا" دیگه دارم از دست این دیوونه ،دیوونه میشم!...چرت و پرت زیاد میگه.دروغ نمیگه،راست میگه،ولی یه حرفو 20 بار تکرار می کنه.هی از این سر اتاق می ره اون سر و می گه : بی گناه محکوم به تنهایی شدم!  - به جون خودم اگه می فهمه تنهایی چیه؟  نگاش که می کنم ، روش رو ازم برمیگردونه!  ...هیچی دیگه باید سرم رو بندازم پایین و نگاش نکنم،حرفم نزنم و اون هم فقط ور بزنه!  - الان یه دروغ گنده بهش میگم ، ببینم چکار میکنه؟ بهش میگم دن کیشوت رو من نوشتم!من پسر خاله چارلز دیکنزم! هیتلری که میگن منم ،به کسی نگی ها!... – اوه!چه شلوغ بازاری راه می ندازه!  اصلا" غلط کردم دروغ گفتم.

ای بابا یکی بیاد اینو از اتاق من بیرون بندازه.ای ایها الناس دروغ کفتم ،خوب شد.راحت شدی.

این دیوونه ها چه موجودات عجیب غریبی ان!طاقت دروغ رو ندارن.تنها می مونن!دیوانه عاقلی هستن بیچاره. کسی قبولشون نداره. به راحتی ازشون می گذرن و می رن!همه چی رو می خوان معنی کنن!     اینا میگن: دنبال خدا می گردن!  میگن: با ما ادما آشنایی بیگانه ان!  چقدر غریبن!چقدر....    این دیوونه دنبال خودش می گرده!و اینکه یه گناه کرده حتما" ،ولی نمی دونه گناش چیه؟....میگه اگه خودش رو پیدا کنه ، دنبالش خدا رو هم پیدا می کنه!....

میگه:هر بودنی یه چرایی داره! چرا بودن اون چیه؟نمی دونه!  چرا هست؟اگه نبود چی میشد؟هیچی!   اون چه دسته گلی به سر جامعه بشری زده!هیچی....

بود و نبودش که فرقی نداره. داره؟ نه!....

ولی فقط فقط این دویوونه هان که راستشو میگن. میگن که نمی دونن چرا هستن؟ تو می دونی چرا هستی؟چرا؟...

 

 

+ نوشته شده توسط گلادیاتور در شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 20:14 |